پادشاهی با لشکر و باروبنهاش از شهری در ولایت غور گذشت و در دشتِ بیرون شهر خیمه زد.
به گزارش گفتمان ما به نقل از خبرگزاری فارس - تلگرام،
فیل و کوران
پادشاهی با لشکر و باروبنهاش از شهری در ولایت غور گذشت و در دشتِ بیرون شهر خیمه زد. او فیلی عظیمالجثه همراه داشت؛ جانوری شگفتانگیز که تا آن روز هیچیک از اهالی ندیده بودند، چرا که تمام مردمان آن دیار نابینا بودند.
خبر رسید که شاه جانوری سهمگین با خود آورده است. کنجکاوی و شور در دل کوران افتاد. چند تن از نامآورانِ شهر شتابان راهی دشت شدند تا با دست کشیدن، پی به صورت و هیبت فیل ببرند و خبرش را برای دیگران بیاورند.
به لشکرگاه که رسیدند، گردِ فیل حلقه زدند و با دستهای لرزان تنِ حیوان را لمس کردند. تاریکی چشمانشان اجازه نمیداد پهنای هستیِ فیل را یکجا دریابند؛ پس هرکدام دست بر پارهای از تن او کشید: 🔸 یکی دستش به گوشِ پهن و افتادهٔ فیل رسید و آن را لمس کرد. 🔸 دیگری دستش به خرطومِ بلند و خمیدهٔ حیوان را گرفت. 🔸 سومی دستش را پایین برد و بر پای ستبر و کوهمانند او کشید.
همگی با دلی پر از اطمینان و شادمان از اینکه فیل را شناختهاند، به شهر بازگشتند. مردم گردشان حلقه زدند و با اشتیاق پرسیدند: «بگویید! شکل آن جانور چگونه بود؟ »
اولی با سری افراشته گفت: «فیل درست مانند گلیمی بسیار پهن، زبر و فراخ است! »
دومی برآشفت و فریاد زد: «دروغ است! فیل هیچ شباهتی به گلیم ندارد؛ لولهای دراز و میانتهی درست مثل ناودان است! »
سومی نیشخندی زد و گفت: «هردو یاوه میگویید! من با دو دستم او را گرفتهام؛ فیل ستونی محکم، ضخیم و برافراشته است و لاغیر! »
سخن به درازا کشید و طولی نکشید که میانشان نزاعی سخت درگرفت؛ هر یک دیگری را به نادانی و دروغگویی متهم میکرد و بر سر آنچه کف دستش لمس کرده بود سوگند میخورد، درحالیکه دست همهٔ آنها حقیقتاً به تن همان یک فیل خورده بود. #حکایت



