صیادی دامی گسترد و کبوتر و یارانش در آن افتادند.
به گزارش گفتمان ما به نقل از خبرگزاری فارس - تلگرام،
دشمنی ذاتی
صیادی دامی گسترد و کبوتر و یارانش در آن افتادند. پرندگان با همدستی دام را از زمین کندند و به هوا پریدند. زاغی که ناظر ماجرا بود، کنجکاو شد و پیِ آنها پرواز کرد تا پایان کار را ببیند.
کبوتران نزد یک سنجاب فرود آمدند؛ سنجاب بندها را با دندان برید، همگی را نجات داد و آرام به حفرهٔ درختش بازگشت.
زاغ با دیدن این وفاداری و هوش، شیفته شد و بر شاخهٔ کنار لانه نشست و پیوند دوستی خواست.
سنجاب از پناهگاهش گفت: «دوستی ما شدنی نیست؛ عاقل دنبال کار محال نمیرود. تو شکارچی هستی و من لقمه؛ لقمه و شکارچی چطور با هم برادر شوند؟ »
زاغ سوگند خورد که نیت بدی ندارد و گفت تا جواب موافق نگیرد از آنجا نمیرود.
سنجاب پاسخ داد: «دشمنی ۲ جور است: یکی موقتی که با گذر زمان و گذشت فراموش میشود؛ دیگری دشمنیِ ذاتی و ریشهدار، مثل رابطهٔ آب و آتش.
آب هرچه از گرما داغ شود، دستآخر آتش را خاموش میکند. دل بستن به دشمنِ ذاتی، مثل مار در دست گرفتن است؛ هرچقدر هم افسونگر باشی، بالاخره زهرش را میریزد.» #حکایت

